آخرین دیدگاه‌ها
    بایگانی
    دسته‌ها
    • تاريخ ارسال : می 5, 2016, 1:34 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    رفتي و نديدي كه دلم بي تو شكست

    بند بند تن خسته ام از هم بگسست

    من ماندم و يك آرزوي رفته به باد

    مهر كسي جز تو به دل من ننشست

    (شعر زیبا)

    چتچت رومچترومققنوس چتبرف چتبکلینکچتچت رومچترومققنوس چتبرف چتبک لینک

    ادامه مطلب
    • تاريخ ارسال : آوریل 8, 2016, 12:44 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود

    دربند نگاه او گرفتار نبود

    من عاشق و او زعشق من بیخبر است

    ای کاش دل و دلبرو دلدار نبود….

    بکلینکچت رومبک لینکچت

    ادامه مطلب
    • تاريخ ارسال : آوریل 4, 2016, 4:29 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    تمام باوري كه از عشق داشتم
    در كمترين زمان ممكن شكست
    وقتي با زشتي مطلق درآميختمش
    و اينچنين به آن كافر شدم

    چتبکلینکچت رومبک لینک

    ادامه مطلب
    • تاريخ ارسال : , 4:29 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    كاش كه معشوق زعاشق طلب جان ميكرد تا كه هر بي سرو پائي نشود يار كسي

    چتبکلینکچت رومبک لینک

    ادامه مطلب
    • تاريخ ارسال : , 4:28 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادویی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رست و با دلدار دیگر عهد بست با که گوییم او که همخون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این همت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخرین یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

    چتبکلینکچت رومبک لینک

    ادامه مطلب
    • تاريخ ارسال : , 4:27 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    شب در آن جنگل ساكت و سرد
    برف و تاريكي و سوز سرما
    باد يخ بسته هنگامه مي كرد
    بسته برف و سياهي ره ما
    با رفيقي در آن تيره جنگل
    راه گم كرده بوديم و در دل
    حسرت آتش سرخ منقل
    آتشي بود جانسوز بر دل!
    راستي بود اين همدم من
    پهلواني بسان تهمتن
    قهرماني جسور و قوي تن
    سينه پولاد و بازو چو آهن
    منكر عشق و شوريدگي‌ها
    بي‌خيال از غم زندگاني
    دل در آن سينه چو سنگ خارا
    غافل از كيمياي جواني
    من جواني پريشان و عاشق
    سخت شوريده دلداده شاعر
    زندگي درهم و ناموافق
    رنج و غم ديده آشفته خاطر
    او همه قدرت و پهلواني من
    همه عشق و شوريدگي‌ها
    من شده پير اندر جواني
    او از اين بي خيالي توانا
    باديخ بسته هنگامه مي‌كرد
    ما خزيده پناه درختي
    شب در آن جنگل ساكت و سرد
    خورده بوديم سرماي سختي!
    آن قوي پنجه از سوز سرما
    عاقبت گشت بي‌حال و مدهوش
    من در انديشه آن دلارا
    كرده سرما و دنيا فراموش
    آتش آن يار زيبا
    شعله‌ور بود در سينه من
    تا رهانيد جانم زسرما
    جاودان باد گنجينه من!

    چتبکلینکچت رومبک لینک

    ادامه مطلب
    • تاريخ ارسال : , 4:26 ب.ظ
    • نويسنده : admin

    ديدگان تو در قاب اندوه
    سردو خاموش
    خفته بودند
    زودتر از تو ناگفته ها را
    با زبان نگه گفته بودند

    از من و هر چه در من نهان بود
    مي رميدي
    مي رهيدي
    يادم آمد كه روزي در اين راه
    ناشكيبا مرا در پي خويش
    مي كشيدي
    مي كشيدي

    آخرين بار
    آخرين بار
    آخرين لحظه تلخ ديدار
    سربسر پوچ ديدم جهان را
    باد ناليدو من گوش كردم
    خش خش برگهاي خزان را

    باز خواندي
    باز راندي
    باز بر تخت عاجم نشاندي
    باز  در كام موجم كشاندي

    گر چه در پرنيان  غمي شوم
    سالها در دلم زيستي تو
    آه هرگز ندانستم از عشق
    چيستي تو
    كيستي تو

    چتبکلینکچت رومبک لینک

    ادامه مطلب